یه دوستی داشتم که مدتها فکر میکردم دوست صمیمی منههیچوقت منو با دوستای خودش آشنا نمیکرد و همیشه این من بودم که اونو با دوستام آشنا میکردم. همیشه حرفش این بود که تو صمیمیترین دوست منی و من دوست صمیمی دیگهای ندارم و فقط یه نفر بوده که اونم اینجا نیست و از همکاران سابقم توی ایرانه.منم با اینکه دوستان خیلی زیادی داشتم اما دوستان صمیمی زیادی نداشتم اینجا. یکی دونفر بودن که کمی رابطهم باهاشون نزدیکتر بود ولی چون همه اینجا همیشه دغدغههای بزرگی برای زندگی دارن،هیچوقت از کسی انتظار نداشتم مثل دوستیهای صمیمی ایران، خیلی زیاد رفت و آمد داشته باشیم یا هر روز با هم صحبت کنیم و همدیگه رو ببینیم. اما همیشه قلبا بهشون احساس نزدیکی داشتم و هر بار همو میدیدیم انگار همین دیروز از هم جداشده بودیم و همیشه در کنار هم بهمون خوش میگذشت. تا اینکه...با یک نفر دیگه دوست شدم که خونهش نزدیک خونه ما بود و سه تایی میتونستیم با هم برنامه بذاریم و خوش بگذرونیم. خیلی نگذشت که بدگوییای این دوست من پشت سر دوست جدیدمون شروع شد و طبق معمول از هم کلاس نبودن و همفرهنگ نبودنمون صحبت میکرد. کلا عادت داشت که من با هرکسی آشناش میکردم، پشت سر اون فرد حرف بزنه و منو زیر سؤال ببره که چرا با همچین آدمایی دوستی. درحالیکه خودش بنا به مصلحتش، با همون دوستای بیکلاس من ارتباط میگرفت برای پیش بردن کاراش و وقتی کارش باهاشون تموم میشد خیلی قشنگ با یه دعوا و بهونهگیری رهاشون میکرد.من دیگه به این رفتاراش عادت کرده بودم و از اونجایی که آدمی نبودم حرفای نامربوط کسی رو پخش کنم،با اینکه خیلیا بهم گفته بودن پشت سر منم حرفایی زده، اما اینو از عدم بلوغ و تحت فشار بودنش میدیدم و میگفتم کسی که منو بشناسه حتما میشناس
برچسب:
نویسنده: آدرین صمیمی
تاريخ: يکشنبه
2 ارديبهشت
1403 ساعت: 14:31